یک بار...

 

یک بار،مردی روی سفره ی من نشست.نانم را خورد و شرابم را نوشید و

به من پوزخندی زد و رفت. بار دیگر نزد من آمد و نان و شرابی خواست. با نا

 امیدی او را از خودم راندم و آنگاه فرشتگان به من خندیدند...

/ 0 نظر / 9 بازدید