دیروز بعد از ظهر...

دیروز بعد از ظهر فیلسوفانی را دیدم که سرهای خویش را در

سبدهایی حمل می کردند و در میدان های شهر می گشتند و

باصدای بلند فریاد می زدند : " حکمت، حکمت فروشی است! "

بیچاره فیلسوفان سرهای خود را می فروشند تا شکم های

خویش را تغذیه کنند.

فیلسوف به رفتگر خیابانها گفت : دلم برای تو می سوزد،

زیرا کارت خسته کننده و کثیف است. رفتگر خیابان جواب داد:

متشکرم سرورم. ولی به من بگو کار تو چیست؟ فیلسوف با

مباهات گفت : من خلق و خوی مردم را بررسی می کنم و در

کارها و درگیری هایشان پژوهش می کنم. رفتگر خندید و به کار

خویش ادامه داد و به فیلسوف گفت : ای بیچاره، ای بیچاره!

/ 1 نظر / 9 بازدید
n

[گل]